این روزها با سنجاقک و تنهایی هایم روزگار می گذرانم .
از گل و لبخند خبری نیست اما من هستم و همچنان سعی می کنم که بنویسم ...
بنویسم تا شاید مرهمی باشد برای دلتنگی هایم ...
مجالی باشد که گهگاهی هر چند تلخ ، لبخندی بزنم ...
تمرینی باشد برای بودن .
خدا را چه دیده ای ...
شاید باز هم خواب گل رز سرخ را ببینم ...
و از ته دل بخندم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...

میگن که ...
از دل برود هر آنکه از دیده برفت !
اما شاید تو ام برخورد کرده باشی با کسی که مدت ها پیش از حواس پنج گانه ات کلا محو شده اما هر روز وقتی به دلت نگا می کنی ، می بینی که مث دیروز و روزای گذشته ، تو یه گوشه از دلت وجود داره .
هر کی اومده یه روز باید بره ! ... این یه قانونه ، کاریش هم نمیشه کرد ... مث تولد و مرگ ... مهم اینه که ...
فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نیستند !
بفرمایین کیک ... ![]()
![]()