تبليغاتX
یک شاخه گل رز
بخند ...! , شاید دیگر فرصتی نباشد
 

این روزها با سنجاقک و تنهایی هایم روزگار می گذرانم .

از گل و لبخند خبری نیست اما من هستم و همچنان سعی می کنم که بنویسم ...

بنویسم تا شاید مرهمی باشد برای دلتنگی هایم ...

مجالی باشد که گهگاهی هر چند  تلخ ، لبخندی بزنم ...

تمرینی باشد برای بودن .

خدا را چه دیده ای ...

شاید باز هم خواب گل رز سرخ را ببینم ...

و از ته دل بخندم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...

 

 

+  یکشنبه هفتم مهر 1387-    علی (شنتیا)  | 

 

میگن که ...

از دل برود هر آنکه از دیده برفت !

اما شاید تو ام برخورد کرده باشی با کسی که مدت ها پیش از حواس پنج گانه ات  کلا محو شده اما هر روز وقتی به دلت نگا می کنی ، می بینی که مث دیروز و روزای گذشته ، تو یه گوشه از دلت وجود داره .

هر کی اومده یه روز باید بره ! ... این یه قانونه ، کاریش هم نمیشه کرد ... مث تولد و مرگ ...  مهم اینه که ...

فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نیستند !

 

 

 

بفرمایین کیک ...

+  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386-    علی (شنتیا)  |